تبليغاتX
دل نوشته

دل نوشته

پایان

 

سلامی به وسعت دلاتون گرمیه نگاهتون و آرامش کلامتون

این چند وقت اتفاقاتی برای من افتاد که باعث تغییراتی اساسی توی افکار و طرز زندگی من شد.

برای همین تصمیم گرفتم که دیگه غمگین ننویسم و برای فراموش کردن بعضی اتفاقات از این وبلاگ به یه وبلاگ شاد اثباب کشی کنم.

دکوراسین این وبلاگ کلا با دل نوشته فرق میکنه. خوشحال میشم تمام افرادی که مهمونی میومدن اینجا یه لطفی در حق من بکنن قدم رو چشم بنده بذارن تشریف بیارن وبلاگ نو.

آدرس: 

http://www.mahanmhs.blogfa.com

اسم وبلاگ جدید دل نوشته های آسمانی هست.

فقط تا یادم نرفته دل نوشته های آسمانی از شنبه شروع یه کار میکنه.

به امید دیدارتون در دل نوشته های آسمانی.

memol

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط memol  | 

گل

هر روز پشت ويترين گل فروشي ميديدمش اما پولم براي خريدنش كم بود خيلي وقت بود كه پولهام رو جمع ميكردم تا بتونم اون گل رو بخرم خيلي زيبا بود خيلي بيشتر از اون چيزي كه بهش فكرش رو كرد.

بالاخره زحمتهام و غناعت كردنام نتيجه داد و تونستم پول اون گل رو جور كنم.

 لباسم رو عوض كردم و با احساس شعفي غير قابل وصف به گلفروشي رفتم.

فروشنده با تلفن صحبت ميكرد شاگردش گل رو برام آورد توي گلدون زيبا كاشت و به دستم داد. اما من نميدونستم كه بايد گل رو تو چه شرايطي نگه دارم تا خراب نشه.

فروشنده همچنان با تلفن صحبت ميكرد صداش كردم به سمتم برگشت فكر كردم حواسش به منه پرسيدم: شرايط نگهداري از اين گل رو ميشه به من بگين؟

هنوز به صورتم نگاه ميكرد جواب داد: نورش كم باشه هفته اي يك بار هم بهش آب بده

من يك هفته از اون گل تو همون شرايطي كه گلفروش گفته بود نگهداري كردن اما بعد از يك هفته گل قشنگم خشك خشك شد و از بين رفت.

خيلي ناراحت بودم بغض بدي تو گلوم بود. نميدونستم بايد چيكار كنم. گل خشك شده رو برداشتم رفتم گلفروشي.

فروشنده بلافاصله من رو شناخت و گفت: منتظرم بود كه من رو تو همچين شرايطي ببينه. تعجب كردم.

ادامه داد: هفته پيش كه گل رو خريديد و شرايط نگداريش رو پرسيديد من كواب دوستم رو كه تلفني باهاش صحبت ميكردم رو دادم نه جواب شما رو.

اون گفت متوجه شده كه من اشتباه كردم و شاگردش رو دنبالم فرستاده اما من اونقدر تو افكار خودم غرق بودم كه صداي شاگرد مغازه رو نشنيدم.

چيزي نداشتم بگم سرم رو انداختم پايين و با دلي شكسته برگشتم خونه.

تمام زحمات من براي خريدن اون گل و تمام اشتياقم با يك سوء تفاهم ساده كه خودم باعثش شدم از بين رفت و الان جز يه گلدون خالي هيچي ندارم.

.

.

.

خيلي وقتها قصه دوستيهاي ما هم مثل داستان گل منه با يه سوء تفاهم ساده و بي توجهي خودمون كارهايي انجام ميديم كه فكر ميكنيم با انجامش دوستمون خوشحال ميشه ولي وقتي كه از دستش داديم تازه متوجه ميشيم كه چشمامون رو بسته بوديم و فقط فكر ميكرديم كه داريم خوبي ميكنيم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:39  توسط memol  | 

قهر و آشتی

بچه که بودیم خیلی پیش می اومد که با هم قهر کنیم اما اکثر مواقع دنبال یه بهانه کوچیک بودیم تا با هم آشتی کنیم. معمولا هم قهرامون بیشتر از یک ساعت طول نمی کشید.

وقتی هم که آشتی نمیکردیم و از دوستامون جدا می شدیم کلی غصه زمانایی رو میخوردیم که میتونستیم با هم بازی کنیم ولی نکردیم چون قهر بودیم.

.

.

الان هم ما همون بچه های کوچیک چند سال پیش هستیم با این تفاوت که بزرگ شدیم هم جسمی هم عقلی اما بعضی از عادتهایی که چند سال پیش که بچه بودیم رو داشتیم هنوز هم داریم و ترکشون نکردیم.

به جز جسم و عقل ما مشکلات ما هم با ما بزرگ شدن به همون نسبت فاصله زمانی آشتی کردنمون هم طولانی تر شده و به همون اندازه حسرت بعد از از دست رفتن زمان و از دست دادن کسی که یه زمانی شاید خیلی دوستش داشتیم خیلی خاطرات خوب باهاش داشتیم .

تو عالم بچگی اگر قهرمون یه روز هم طول میکشید می شد یه جوری جبرانش کرد اما حالا.....

هیچ وقت نمی تونیم کسی رو که از پیشمون رفته رو برگردونیم باهاش حرف بزنیم و باهاش آشتی کنیم فقط باید یه عمر با حسرتی که برامون باقی مونده سر کنیم.

کاش عادت آشتی کردن زود بچگیمون هم مثل بقیه عادتهایی که از یادمون نرفته از یادمون نرفته باشه.

من یک عمر در حسرت از دست دادن عزیزی که فرصت نکرده بودم بهش بگم که چقدر دوستش دارم می سوزم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:57  توسط memol  | 

تضاد

یکی از دوستام برام نوشته بود تا خنده هست چرا گریه کنم.

اما مگه نه اینکه گاهی در اوج خوشحالی از سر شوق گریه میکنیم یا در اوج ناراحتی گاهی خنده های عصبی.

از نظر من بین گریه و خنده هیچ فرقی وجود نداره. به نظر من گریه و خنده مثل لباسی میمونه که میپوشیم چه فرقی میکنه چه رنگی بپوشیم وقتی که نمیتونی با اون لباس احساست یا رنگ قلبت رو عوض کنی.

.

.

.

لحظه تحویل سال که با خودم و خدای خودم عهد بستم که امسال همه چیز رو خوب و روشن ببینم.

اما از چند دقیقه بعد از سال تحویل اتفاقاتی برام افتاد که شاید ظاهری بد ولی باطنی خوب داشت نمیدونم.......

اما یه چیز رو خوب میدونم اختلاف بین بودن و نبودن یک چیز که باعث میشه ما گاهی بودنش رو خوب و نبودنش رو بد تعبیر کنیم اما سعی کنیم  به ظاهر اون چیز نگاه نکنیم و سعی کنیم باطنش رو هم درک کنیم این جوری شاید نظرمون درباره خوبی و بدیش عوض بشه.

نمیدونم شاید اینها فقط یه مشت حرف بی ربط باشه اما هر چی که هست نظر منه.

شاید دارم اشتباه میکنم نمیدونم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط memol  | 

كتاب

همه ما کتاب می خونیم و بسته به این که چقدر قرار از مطالب کتاب استفاده کنیم امکان داره بیشتر از یه بار اون رو بخونیم.

اما بعد از یه مدت...................

دیگه اون کتاب هیچ حرفی تازه ای برای گفتن نداره.

منم یکی از اون کتابها هستم با این فرق که من در انتهایم کلی برگ سفید دارم.

مطالب من هم دارن تکراری میشن باید صبر کنم تا دست زمان در برگه های سفیدم مطالب جدید بنویسه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:59  توسط memol  | 

لطفا جواب این سوال رو بده

لطفا جواب این سوال رو بده

هرکسی سعی می کنه تو کاری که انجام میده یه سودی هم به خودش برسه حالا این سود می تونه مادی باشه مثل پول یا می تونه معنوی باشه مثل یه احساس خوشایند که برای مدت طولانی موندگار باشه.
به یکی کمک میکنی او شخص از ته دلش برات دعا میکنه و یه لبخند بهت میزنه اون موقع است که یه احساس خوب یه حس لذت تمام وجودت رو پر میکنه این برای تو یه سود حساب میشه.
به یکی میگی که چقدر دوستش داری اون هم همین رو بهت میگه و گونه ات رو میبوسه اینجا هم احساس دوست داشتن میکنی گاهی هم عشق اینجا هم این برای تو یه سود به حساب میاد
گاهی هم کارهایی انجام میدی که احساس قدرت میکنی احساس شجاعت یا هر حس خوب و موندگار دیگه .
اما گاهی کاری میکنیم که بخندیم یا احساس قدرت بکنیم مثلا به یکی زور میگیم یا مسخره اش میکنیم یا اذیتش میکنیم. وقتی این کارها رو انجام میدیم احتمالا برای چند لحظه میخندیم یا برای چند دقیقه احساس قدرت بهمون دست میده.
این جور موقع ها فراموش میکنیم که طرفی که داریم باهاش این کارها رو میکنیم انسان و قلب و احساس داره و امکان داره قلبش بشکنه و از ما کینه به دل بگیره و هیچ وقت ما رو نبخشه.
به نظرت برای اینکه چند دقیقه یه حس خوب داشته باشیم می ارزه که دل یکی رو بشکنیم و یه نهال نفرت از خدمون تو قلب یکی دیگه بکاریم.
به نظرت ما با این کارمون سود میکنیم یا ضرر؟ لطفا جواب این سوال رو بده.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:33  توسط memol  | 

سنگ صبور

چند وقت پیش داستانی خوندم که بنظرم جالب اومد.

جریان داستان درباره دختری بود که خیلی تنها بود و همه بهش زور میگفتن. این دختر عروسکی داشت که باهاش حرف میزد در واقع عروسک تنها دوست و سنگ صبور دخترک بود.

آخرای این داستان هم مثل بقیه داستانهای زمان بچگیمون شاهزاده داستان سراغ دخترک میاد و باهاش ازدواج میکنه و داستان به خوبی تموم میشه. اما قبل از اینکه دخترک با شاهزاده بره آخرین درد و دلش رو با عروسکش می کنه و اون رو یه گوشه رها می کنه. بعد رفتن دخترک سینه عروسک شکافته کیشه و قطره خونی از اون بیرون میاد.

عروسک به خاطر غصه هایی که دخترک داشت و غم تنهایی خودش بعد از رفتن دخترک دلش خون شد.

همه ما مثل دخترک این داستان نیاز به یه سنگ صبور داریم تا باهاش حرف بزنیم و بار دلمون رو سبک کنیم.

سنگ صبورها معملا افراد مهربونی هستن و کسایی هستن که خیلی ما رو دوست دارن. بی انصافی اگر ما هم مثل این دخترک وقتی که دیگه نیازی بهشون نداریم اونها رو یه گوشه یه حال خودشون رها کنیم.

یادمون باشه که سنگ صبورها هم دل دارن و بر عکس اسمی که دارن اصلا قلباشون از جنس سنگ نیست.

کاری نکنیم که دل سنگ صبورمون از دست ما خون بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط memol  | 

لیمو شیرین

من خیلی لیمو شیرین دوست ندارم هر وقت هم که مریض میشم مادرم برام نصف میکنه و میذاره کنارم تا بخورم ولی من اونقدر دیر میخورمشون که تلخ تلخ شدن و آدم از خوردنشون پشیمون میشه.

داشتم فکر می کردم که لیمو شیرین چه میوه مهربون و دل نازکی اون اولش با تمام وجود شیرینیش رو به ما می بخشه ولی وقتی میبینه که ما هیچ اهمیتی بهش نمیدیم و هدیه اش رو نمیگیریم اون قدر دلش میشکنه که اون هدیه شیرینش تبدیل به یه زهر تلخ مشیه. زهری که باعث نابودی لیمو شیرین میشه چون هیچ کس یه میوه تلخ رو دوست نداره و اون رو نمیخوره.

دعا میکنم هیچ کس لیمو شیرینش رو نادیده نگیره و اون رو فراموش نکنه.

دعا میکنم همه به لیمو شیرینهای اطرافشون بیشتر توجه کنن و نا خواسته دل این آدمای مهربون دل نازک رو نشکنن. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:50  توسط memol  | 

عروسک بازی

وقتی که کوچیک بودیم اکثرمون عروسک بازی میکردیم معمولا عروسکهایی که هر کدون از ما داشتیم با مال دوستمون فرق میکرد همیشه سعی میکردیم عروسکی که از مادر یا پدرمون می خوایم که برامون بخرن قشنگتر و یا بزرگتر از مال دوستمون باشه. اما یه سری عروسک بود که همه ماها اون عروسکها رو دوست داشتیم عروسکهای باربی. عروسکهای باربی خیلی قشنگن هم خوش هیکلن هم صورتشون قشنگ نقاشی شده هم وسایل جالبی دارن.
هر کدون از ما نسبت به شخصیتی که داشتیم رفتارهای متفاوتی با عروسکها و دوستانمون و در مقابل رفتار همسنامون با ما یا عروسکهای ما عکس العمل های خاص خودمون رو، داشتیم
مثلا بعضی از ما وقتی که دوستمون میومد خونمون بهترین عروسکون رو بهش میدادیم تا باهاش بازی کنه اما بعضی هامون هم بدترین عروسکمون رو میدادیم
یا وقتی برامون تولد میگرفتن و کلی عروسک هدیه میگرفتیم از بین عروسکها اول عروسکی رو دوست داشتیم که از همه خوشگلتره و وسایل بیشتری داره.
تنها موضوع مشترک بین همه ما توی اون سن این بود که هرکدوم از ما بالاخره یه عروسک داشتیم هرچند خراب و کثیف.
کم کم بزرگ شدیم پایه دبستان رو تموم کردیم و به راهنمایی رسیدیم تون موقع بود که به این نتیجه رسیدیم که دیگه بزرگ شدیم و دیگه زشته عروسک بازی کنیم این جور وقتها تقریبا همه عروسکها جمع میشه و میره تو کارتون اما یه عروسک که از همه بیشتر باهاش بازی کردیم بیشتر باهاش بودیم و بیشتر باهاش خاطره داریم رو نگه میداریم تا گاهی باهاش به دوران کودکیمون برگردیم.
اما بعضی از ما چه دختر چه پسر وقتی که بزرگ شدیم و مطمئن هستیم که دیگه خودمون از پس کارامون بر میایم باز هوس عروسک بازی میکنیم با این تفاوت که عروسکهایی که انتخاب میکنیم جون دارن دیگه با باطری کارنمیکنن خودشون راه میرن خودشون حرف میزنن.
معمولا دخترها عروسکهایی که انتخاب میکنن پسرایی هستن که خوشگل باشن تو وسایلی که همراشون هست ماشین و پول زیاد هم باشه. و پسرها عروسکهایی که انتخاب میکنن دخترهایی هستن که خوشگل و خوش هیکل هستن و تو وسایلشون لباسهای قشنگ زیاد هست و خوب بلدن چه جوری صورتشون رو قشنگ نقاشی کنن.
هرکدوم از ما طبق عادت بچگیمون امکان داره کلی از این عروسکها داشته باشیم مخصوصا عروسکهای باربی بعد هم یه مدت باهاشون بازی میکنیم اینور اونور میبریمشون به دوستامون نشونشون میدیم اما گاهی بعد از یه مدت که باهاشون بازی کردیم ازشون خسته میشیم برامون تکراری میشن برای همین یا اونها رو میندازیم دور و یکی دیگه پیدا میکنیم یا سعی مینیم عروسک خوشگل یه نفر دیگه رو ازش بگیریم. این وسط توی این واویلای عروسکها گاهی برای بعضی از ما یه عروسک برای همیشه باقی میمونه ( مثل همون عروسک بچگی ها) که هر وقت از روزمرگی خسته شدیم یا دلمون گرفت با اون عروسک دوباره خاطرات گذشته رو مرور کنیم یا براش از مشکلاتمون حرف بزنیم.
ماها همیشه کمتر به این فکر میکنیم که این عروسکها شاید ناراحت بشن غصه بخورن و دلشون بگیره یا شاید اصلا به ذهنمون هم نرسه که شاید خودمون برای یکی بشیم عروسک عروسکی که فقط کارهایی رو انجام میده که صاحبش میگه شاید یه روز ما هم جز اون دسته عروسکهایی بشیم که بندازنمون دور دیگه هیچ کس دلش نخواد با ما بازی کنه اون وقت چی ؟
کاش یکی بود که به من میگفت زمان این عروسک بازی کی تموم میشه؟ کی دیگه قرار نیست نقش یه عروسک رو بازی کنیم یا دنبال یه عروسک تازه بگردیم ؟
کی میفهمیم که دیگه بزرگ شدیم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:28  توسط memol  | 

مداد

یک از دوستام توی قسمت نظرات برام نوشته بود که حرفایی که میزنم چیزایی که مینویسم خیلی تلخه.

می خوام جواب این دوست رو اینجا بدم.

من خیلی وقته که مینویسم همیشه هم حرفای دل خودم رو برای خودم مینوشتم دلیل اصلی من هم برای نوشتن فراموش کردن اتفاقات بد زندگیم و ثبت اتفاقات خوب زندگیم بود اما الان چند ماه که این نوشتن ها هیچ کمکی به من نمیکنه قبلا وقتی اتفاق بدی رو مینوشتم فراموشش میکردم اما الام وقتی مینویسم هیچ اتفاقی نمی افته همش دلم می خواد بقیه هم بدونن که تو دل من چی میگذره تا شاید کارهای قبلی خودشون رو که باعث آزار من می شود انجام ندن اما اون قدر جرات ندارم که برم مستقیم بهشون بگم یا این نوشته ها رو بدم بخونن برای همین تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو باز کنم الان هم از کسایی که این وبلاگ رو میخونن تعداد خیلی کمی میدونن که من واقعی کی هستم و چه اخلاقی دارم.

دوست من مداد من همیشه سیاه نیست رنگی هم میشه اما مشکل من الان اینه که مدادهای رنگیم رو گم کردم خوشحال میشم کمکم کنی پیداش کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:57  توسط memol  |